رنج مردم، ندیدن؛ و رنجِ «مردم ندیدن»

رنج مردم، ندیدن؛ و رنجِ «مردم ندیدن»

رنج مردم، ندیدن؛ و رنجِ «مردم ندیدن». خیلی بازی با کلمات به نظر می رسد و دو موضوع کاملا جدا؛ ولی در واقع اینطور نیست. البته بازی با ویرگولش را قبول دارم.

در انتهای دیدن هر دو، یک نوع آگاهی ست، یک بینایی.

اولی همدلی ایجاد می کند و دومی بیشتر، جهان دیدگی.

اولی تمرکزش روی رنج است و دومی بیشتر دیدن. دیدن جهان به معنای تجربه کردن.

تجربه کردن دومی تا حدودی بخش هایی از اولی را هم شامل می شود. باید مثل اجتماع دو مجموعه به آن نگاه کرد، مثل نمودار وِن برای دو مجموعه.

همدلی ما را به یک کنش اجتماعی هدفمند، راهنمایی می کند و جهان دیدگی بر تواضع‌مان می افزاید، بر صبر، توانایی درنگ کردن و در پی آن، تفکر.

کنشگر اجتماعی متواضع و متفکر، بیناست.

اما چه چیزی در ندیدن هاست؟ بدون دیدن ها نابینا می شویم حتی اگر بینا باشیم.

با ندیدن رنج مردم، خودخواهی ما را می بلعد. بیماری ندیدن، فقر ندیدن، جنگ و خون ریزی ندیدن، شکست ندیدن، نا امیدی ندیدن، مرگ ندیدن، نیاز ندیدن و هزاران هزار رنج دیگر ندیدن، به معنای واقعی ما را کور می کند.

انسانیت را فراموش می کنیم. به راستی چگونه می توانیم انسان باشیم اگر همدلی نکنیم؟ اگر کنشی نداشته باشیم؟

و اما مردم ندیدن!!

با «مردم ندیدن» رشد نمی کنیم. کوچک می مانیم، بی تجربه. اگر تلاش کردن دست فروش، برای گذران زندگی‌اش را نبینیم، تجربه نکرده‌ایم. نه زیسته‌ایم. این مثالی بود که ما را به دیدن اولی وصل می کند.

اما در بحث های دیگر، اگر گذشتگان و هم عصران خودمان را نبینیم چه می شود؟

چرا متکبر می شویم؟ چرا صبر نخواهیم داشت؟ و چرا رنجور؟

اگر مردم نبینیم خود خاص پنداری گریبانمان را می گیرد و در پی آن خودخواهی، اینبار از روی تکبر و غرور، نه از روی منفعلی. حتی این غرور می تواند مانع ایجاد همدلی شود.

برای مثال، اگر نبینیم هزاران هزار مردم، فلان کتاب را قبل از ما خوانده‌اند و درباره‌اش فکر کرده‌اند و … ، دچار توهم دانایی می شویم.

تنها من هستم که خواندن بلدم. تنها من هستم که این کتاب را خوانده‌ام. تنها من هستم که این فیلم، این مستند و … را دیده‌ام و من من من من!!!

فکر می کنیم خاص هستیم ولی در واقع نیستیم. اصلا صبری نخواهیم داشت. اندک دانشمان را جار می زنیم، در عین متوهم و متکبر بودن. دانش بدون بینش.

اگر مردم را ببینیم تلاشگرتر می شویم. دانشجویی را در نظر بگیرید که فکر می کند اولین و آخرین نفری ست که تشویق استادش را به دست آورده. اگر نابینا باشد همانجا می ایستد و اگر هم نایستد، خود خاص پنداری‌اش جایی او را غافلگیر خواهد کرد. اگر بینا باشد در عین تواضع به تلاش‌اش ادامه می دهد. با این نگاه، «اولین شخصی نیستم که فلان مطلب را می خوانم یا فلان تشویق را به دست می آورم و آخرین نفر هم نخواهم بود.» همینطور پیش می رود. تا اینکه تواضع و جهان دیدگی، پاداشش را به او می دهد. یک کشف تازه یا یک دستاورد نو! اینبار اولین نفر می شود. در مراسم های مهم از او تقدیر می کنند. حالا دوباره به دوگانه دیدن و ندیدن می رسد. می تواند این جهان دیدگی را حفظ و خودش را با تقدیر شدگان قبلی مقایسه کند یا نابینا شود!!

«مردم ندیدن» می تواند همه جا باشد. حتی اگر کنشگر هم باشیم، اگر کنشگران قبلی و هم عصر خودمان را نبینیم باز هم کور هستیم.

فکر می کنیم تنها ما کنشگریم. انتقاد ناپذیر می شویم و حتی ممکن است کنشگری‌مان را به خاطر تکبر ایجاد شده از خود خاص پنداری از دست بدهیم.

«مردم دیدن» را باید همه جا تمرین کنیم. در علم و دانش اندوزی، مدیریت، تجارت، ورزش، همه و همه جا…

انسان بیناست. می بیند و می بیند.

پایان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *